شعر

غزل قصیده

شعر

غزل قصیده

...!

خورشید پشت پنجره ی پلک های من 

من خسته ام!طلوع کن امشب برای من 

می ریزم انچه هست برایم به پای تو 

حالا بریز هستی خود را به پای من 

وقتی تو دلخوشی همه ی شهر دلخوشند 

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من 

تو انعکاس من شده ای...کوهها هنوز 

تکرار می کنندتورادرصدای من 

اهسته تر!که عشق تو جرم است  هیچکس 

درشهر نیست باخبر ازماجرای من 

شاید که ای غریبه توهمزاد با منی 

من...تو...چقدر مثل تو هستم!خدای من!!! 

"زنده یاد نجمه زارع" 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد