شعر

غزل قصیده

شعر

غزل قصیده

...!

دموکراسی؟

آری ... حتما.

اما،با زنی دیوانه چون من چه می کنی

که پیاپی

به دیکتاتوری عشق تو

رای می دهد؟!!!

"غادت السمان"

نامه وفاداری

هنگامی که باتوروبرو شدم

سنگ پشتی بودم

که خزیدن در لاک خود را خوب می داند

ودر هنرپنهان شدن،

بدعت گر است

آن گاه که تورا بدرود گفتم،

پرستویی شده بودم،

که بالهایش توراهمواره

به یادش می آورد...

"غادت السمان"

مودبانه پیشم آمدی

مودبانه پیشم امدی.

بالبخندی نرم وبانزاکت.

لبان تونیمی کاهلانه ونیمی باظرافت

بردستم چسبیدند

ویک لحظه چشمان رازناک تو

باتقدس تندیسی درچشمانم خیه شد.

من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،

شب های بی خوابی،رویاهای اشفته ام را،

دریک کلام بازگویم.

وچه بیهوده آن رانجوا کردم.

تو رفتی؛دنیای من

بار دیگرتهی وخلوت.

"آنا آخماتووا"