-
...!
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 19:53
دموکراسی؟ آری ... حتما. اما،با زنی دیوانه چون من چه می کنی که پیاپی به دیکتاتوری عشق تو رای می دهد؟!!! "غادت السمان"
-
نامه وفاداری
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 19:50
هنگامی که باتوروبرو شدم سنگ پشتی بودم که خزیدن در لاک خود را خوب می داند ودر هنرپنهان شدن، بدعت گر است آن گاه که تورا بدرود گفتم، پرستویی شده بودم، که بالهایش توراهمواره به یادش می آورد... "غادت السمان"
-
مودبانه پیشم آمدی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 12:47
مودبانه پیشم امدی. بالبخندی نرم وبانزاکت. لبان تونیمی کاهلانه ونیمی باظرافت بردستم چسبیدند ویک لحظه چشمان رازناک تو باتقدس تندیسی درچشمانم خیه شد. من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را، شب های بی خوابی،رویاهای اشفته ام را، دریک کلام بازگویم. وچه بیهوده آن رانجوا کردم. تو رفتی؛دنیای من بار دیگرتهی وخلوت. "آنا...
-
روز مبادا
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1391 11:28
وقتی تونیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه اخرحرفم وحرف اخرم را بابغض می خورم عمری ست لبخندهای لاغرخودرا دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما درصفحه های تقویم روزی به نام روزمبادا نیست ان روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید...
-
...!
دوشنبه 3 مهرماه سال 1391 13:58
خورشید پشت پنجره ی پلک های من من خسته ام!طلوع کن امشب برای من می ریزم انچه هست برایم به پای تو حالا بریز هستی خود را به پای من وقتی تو دلخوشی همه ی شهر دلخوشند خوش باش هم به جای خودت هم به جای من تو انعکاس من شده ای...کوهها هنوز تکرار می کنندتورادرصدای من اهسته تر!که عشق تو جرم است هیچکس درشهر نیست باخبر ازماجرای من...
-
فقر
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 17:47
تو نمی خواهی توترسیده ای ازفقر! تو نمی خواهی قدم درخیابان بگذاری با کفش های کهنه وبه خانه بازگردی با همان پیراهن. محبوب من ما انگونه که ثروتمندان میگویند نگون بختی را دوست نداریم. ما ان راچون دندانی پوسیده که تابه امروز زخم برقلب انسان زده میکنیم وبیرون می افکنیم امانمی خواهم وحشت کنی اگربه خاطر من فقر به کلبه ی تو...
-
من آبروی عشقم
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 14:23
لیلی چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب می کند. من آبروی عشقم هشه دار ... تا به خاک نریزی! پر کن پیاله را آرامتر بخوان آواز فاصله های نگاه را در باغ کوچه های فرصت و میعاد بگشای بند موی و بیفشان شب را میان شب با من بدار حوصله اما نه با عتاب! رمز شبان درد شعر من است! گفتی: گل در میان دستت می پژمرد گفتم که (خواب) در...
-
تا سپیده
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 14:20
گلهای یاس را شب ها میان بستر خود می پراکنم آنگاه تا ، سپیده دم انگار با توام {فریدون مشیری}
-
عاشقانه
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 14:19
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود ........ آنکه می گوید دوستت می دارم دل انده گین شبی است که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود. هزار آفتاب خندان در خرام...
-
فال
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 14:18
زنی فال مرا می دید و می گفت: زنی آرام و خوابت را ربوده است ! به نقش قهوه می بینم که دیری است. چراغ افروز رویای تو بوده است! رخش زیباست ، بالایش بلند است. نگاهی سخت افسونکار دارد تو را سرگشته می خواهد همه عمر وزین سرگشتگان بسیار دارد. ................... فریبش را مخور! خوش خط و خالی است از او تا پای رفتن هست ، بگریز!...
-
وصف گل سوری
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 12:09
وقتی نسیم نیمه شب از باغ سیب برمی گردد راز از کنار زلف تو آغاز می شود راز از خلال طره ی رقصانت روی انار سرخت سر می خورد و می رود به شانه و شانه ی برهنه ی مهتابی ات جغرافیای حسرت و حیرت را ترسیم می کند ... راز از خلال زلفت می تابد وقتی زلال گردنت از تیغزار بوسه پر آشوب گشته است {منوچهر آتشی}
-
در سایه ی شقایق
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 12:08
امواج گیسوان تو - شامگاه - مرا برد – با موجهای رود، وقتی به روی آب گذر می کردیم با ماه بیشه ها پیراهنت به دامن خاری آویخت آنگاه تو ماندی و من با آب از دشتها گذشتم و در شیبهای تند زمین را گم کردم هشیارتر از قطره ی شبنم بودم وقتی از ساقه ای به ساقه ی دیگر می افتادم اما در گردش فصول از باد و آفتاب هشیارتر نبودم انبوه...
-
گل باغ آشنایی
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 12:07
گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی که نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی نه به دست مست بادی گل آتشین جامی نه بنفشه ای نه بویی نه نسیم گفت و گویی نه کبوتران پیغام نه باغهای روشن گل من ، میان گلهای کدام دشت...
-
درآمد
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 12:06
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟ خانه ی کوچک...
-
پیش از طلوع ماه
جمعه 4 فروردینماه سال 1391 12:05
پیش از طلوع ماه ای مهربان شراب بیاور تا در نگاه خواب در سرخی شرابم - چون نام خود – برهنه درآیی اینک تویی برهنه تر از ماه زیر رواق شب ماه شراب نوشان. {جوادمجابی}
-
مست
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:46
من مستم من مستم و میخانه پرستم راهم منمائید پایم بگشایید وین جام جگر سوز می گرید ز دستم می لاله و باغم می شمع و چراغم می همدم من ، همنفسم ، عطر دماغم خوش رنگ ، خوش آهنگ لغزیده به جامم از تلخی طعم وی اندیشه مدارید گواراست به کامم در ساحل این آتش من غرق گناهم همراه شما نیستم ای مردم تبگر من نامه سیاهم فریاد ِ رسا!در شب...
-
لبریخته ی 40
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:45
کبوترانت را پرواز ده ای کندو! میراث گل روئ زبان توست و واژه ها از بار عصرهای عسل سرکه می رسند بر بام می نشینند بر بام می نشینند لبهای من وقتی لبان تو بامی است. {یدالله رویایی}
-
بازتابهای شرطی
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:43
چون خاطره ای را می بوسی در آلبوم عکس هایت لب های زنی مرطوب است. و بعد، ورق خوردن کاغذها را می شنوی پژمردن چهره ها همان طور که آوازی بر لب دارند افسانه ی چلچراغ افتاده مدت ها پیش ، خرده هایش را جارو زده اند. اما هنوز زمزمه های بلور را از لابه لای قالی بر می چینند. {محمدعلی سپانلو}
-
این کیمیای هستی
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:43
با واژه های تو من مرگ را محاصره کردم در لحظه ای که از شش سو می آمدم {محمدرضاشفیعی کدکنی}
-
آرزو
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:42
به جان، جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزوهای منی، کاش، یکی از آرزوهای تو باشم. {محمدرضاشفیعی کدکنی}
-
طاق نصرت
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 16:41
همه ی گلبرگهای کاج را در هوای عشق تو می ریزم و صلیب دردهایم را بدوش می کشم، برای خاطر این دل که سرخ است! تا خون گذشته ام سنگفرش جاده ای را که تو از آن خواهی گذشت بشوید، و انسان یادبود هایم بمیرد اگر پیام سرزمین انتظار نگاهت را از پیچ وا پیچ طول راههای خود بگذارند تو در کنار من خواهی بود! و من اینک طاق نصرت کهکشان های...
-
عاشقانه
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 00:08
مثل مجنون تو را صدا می کنم و مثل گیاهی در خاک خانه ام می نشانمت تا پس از سالها که از کنارت گذشتم بوی تو را از شب میلاد بشنوم خالی و خموش نمی خواهمت صبوریت را دوست دارم بی پروائیت را و هنگامه ی گریستنت . وقتی تمام شب شالی می شود بر آفاق خیالت . کلامت را دوست می دارم و قلبت را که ندیده ام و بوسه هایت را که چیده ام کنار...
-
تابلو
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 00:08
مرا صدا می کردی مرا به باغ میعاد می بردی و من شکوفه ی باران بهار را بر سینه ات می نشاندم مرا به دریاها می خواندی به سفرهای دور و من در عطر بلند گیسوانت بخواب می رفتم تو را به وعده های دور می خواندم تو را به ایمان عاشقانه ی سبزه ها وتاریخ عشق را در آسمان چشم هایت می نوشتم عشق یعنی پرنده ای که در پاییز می میرد عشق یعنی...
-
عاشقانه ی ۲
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 00:07
ای دست ای مخمل نسیم ای بازگشته از سفر بی کرانگی - از سرزمین پاک گیاهان مهرزی - ای کاش گرده های محبت را در ذهن سبز گونه ی من ، بارور کنی ای کاش می گشودیم آرام ای کاش جمله های تنم را آهنگ عاشقانه می دادی آنگاه آن عاشقانه ها را از بر می خواندی ای کاش با من می ماندی روزی هزار بار من را به نام می خواندی ای کاش ... {فرخ...
-
عاشقانه ۲
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1391 00:01
برای تو برای تنهایی تو برای قلبت که همه ی کوچ است. برای تو می خوانم که بازگشت شهابی در آسمان سربی و شعری در خزانی خونین برای تو می گویم برای تو می خوانم برای تو که در کنار دنیا ایستاده ای با شعری از خاطرات کودکی برای تو برای آنکه دوست می دارد دوستی را و خواب می بیند زیتونزاران را و می نشیند در مزرعه ی نان برای تو برای...
-
خوش آمدید
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1391 18:18
سلام به وبلاگ من خوش آمدید